بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست
گفتی بناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست
گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
پ.ن : این پست یه ویژگی خاص داره... اگه گفتین چیه؟؟ می دونم نمی فهمین خودم می گم :
این پست ، صدمین پست منه !... یعنی از وقتی از وبلاگو زدم... ۱۰۰ بار آپ کردم..
پ.ن ۲ : نظرتون راجب آهنگ جدید وبلاگ چیه؟؟ اصلا پخش می شه ؟؟ 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 15:21  توسط سعیدرضا
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 5:12  توسط سعیدرضا
|
حول یک مدار بسته می چرخم و سعی میکنم دست هایم را به دست هایت برسانم . سعی میکنم به نیمه تو پای بگذارم تا در این چرخش های متوالی و سرگیجه های مدوام کنار هم باشیم . اما دوران ها هرلحظه شدید تر میشود و سرگیجه ها هم طاقت را ازم می برند و من جای تو را هر لحظه گم میکنم . باور کن به هر گوشه این مدار دست برده ام اما تو انگار نیستی وجود نداشته ایی . منطق در این چرخش ها همراهم نیست که یادم بیاورد تو نیز می چرخی .
اما
چشم های من به تو یاد می دهد که هوشیار باشی . در خواب هزاران راه روشن به تو نشان می دهند و دست هایت مهربانانه یاد می گیرند که بخشنده باشند .
از میان این همه فلز و دود این همه سیگار ، از میان این همه چرخ و دنده و بوی بدی آدم ها بهم من بوی خوبی و مهربانی تو را در این همه ازدحام گم نمی کنم . نه من گم نمی کنم . بیشتر مهربانی کن . لبخند های روشنت را نمایان کن . باید بوی تو فضا را فتح کند . باید فاتح شوی .
.
.
نقطه ایی روشن . نقطه ایی بسیار روشن .
اکنون می بینمت .
و حال روز ها و ماه ها و سال هاست که در زمان حول این مدار بسته شناورم . هیچ چیز را به خاطر نمی آورم . فقط یادم می آید که رهایت کردم . فقط همین .
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 19:4  توسط سعیدرضا
|
بازم سلام
امروز دو تا عکس براتون آوردم ..

اینجا بالا پشت بوم خونمونه !... هرسال فاخته ها ( یا کریم ) میان اینجا تخم می ذارن..بعد بچه دار می شن و می رن...

خدا منو بکشه
! شکار صحنه کردما
می دونید چی رو مچ دست اون دختره نوشته؟
نوشته I Realy Love You
پ.ن : چرا امروز آزاده داشت گریه می کرد؟؟؟؟ 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 20:36  توسط سعیدرضا
|
+ نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 22:27  توسط سعیدرضا
|